عاشقم بهاررا
رویش ستاره درکویرشام تاررا
رهنورددشتهای عاشقی!
پرزباده ی سپیده بادجام تو
ای که چون غزال تشنه
آب تازه می خورد
شکفتن است!
درغیارگام تو
چاره ی فسونگران ورهزنان
درمحاق مرگ رخ نهفتن است
من که تشنه ام زلالی ازسپیده را
من که جست و جوگرم
سرودهای ناشنیده را
شعرمن که عاشقم
همیشه ازتوگفتن است
ای که دربهارسبزنام تو
رسالت گل محمدی
مزرع دلم زجاری کلام تو
آتشکده ی آتش ودردی ای مرد
اسطوره ی ایمان و نبردی ای مرد
پهنای زمین عرصه ی نامردان است
تنها تو دراین میانه مردی ای مرد
ملافه ای سفيد ازبرف
روی نعش دراز كشيده دشت
زمستان به رحمت خدا پيوست!
آجيل هاو تقويم
به بهار گواهی می دهند
اما در اين ميان
تکليف بخاری
روشن نيست!
ايام نوروز
پايتخت خلوت ودستش خالی
وپل هوايی
يتيمی از فلز!
تاجری اره ی برقی آورد
پای یک منظره را
امضا کرد!
شاعری روی زمین
سیب سرخی را دید
زیر لب فاتحه ای خواند و گذشت !
شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
کاغذ ابر و باد را بردار
و رو به قبله ی من
-در همین حوالی-
قلمت را بی بهانه بتراش
قوس واژگونی در کار نیست
بگذار شب
پر از خلوت خلاق تو باشد
آیه الکرسی را که خواندی
به خاطره های عرشی
روی هر فرشی که دلت خواست بنشین
اما اگر خواستی مرا بنویسی
-یک خواهش صمیمی و کوچک-
تنهایی مرا بکش
تا بامداد قیامت !
برگهای تقويم چهارنعل می تازند
دربادی كه می وزد
از دوردستهای ازل!